
تنها وبی امید
بی یاور وغریب
درچاهسارسرد زمان می گریستم
می گفتم : ای دریغ
عمری در این سراچه تقدیر زیستم
اما کسی نگفت
من درمیان این همه بیگانه کیستم
عمرآن بود که با نفس دوست بگذرد
ورنه چه عمرصد بود و چه دویستم
از بی کسی به آینه گفتم : حدیث خویش
کای همنفس بگو که دراین دهه چیستم؟
همزاد من درآینه با آه سرد گفت
من آینه غمم ، بیهوده زیستم
گرهستی است این
انگارنیستم !

می گذرم از میان رهگذران،مات
می نگرم در نگاه رهگذران،کور
این همه اندوه دروجودم و من ،لال
این همه غوغاست درکنارم ومن دور
دیگردرقلب من،نه عشق،نه احساس
دیگر درجان من، نه شور، نه فریاد
هیچ انگیزه ای،که هیچم،پوچم
هیچ نه اندیشه ای که سنگم ،چوبم
همسفر قصه های تلخ غریبم
رهگذرکوچه های تنگ غروبم
آن همه خورشیدها که در من می سوخت
چشمه اندوه شد ز چشم ترم ریخت
کاخ امیدی که برده بودم تا ماه
آه،که آوارغم شد وبه سرم ریخت..